خوراک‌ها:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

چرا؟

 

 

چی شد که ما شرقی و جهان سومی شدیم و عده ای غربی و جهان اولی ؟ کدوم سرنوشت شوم انسان هایی که قرار بود برادر باشن نابرادری کرد ؟                                                                                                                                            

چی شد که ما ایرانی شدیم ، عقب مونده شدیم ، وحشی شدیم ، مسلمان شدیم ، چی شد که قانون جنگل ذره ذره تو خونمون دوید و ما رو مسموم کرد ؟ چی شد که یاد گرفتیم گوشت همدیگه رو بخوریم و استخوان هامون دور بیندازیم ؟

چی شد که عده ای غرب زده روشنفکر شدن و عده ای مرتجع حاکم ؟ کی تن دادیم به اینکه چپی و راستی باشیم یا خارج از این دو بمیریم ؟

خدایا ! کاش می دونستم دایره قسمت تو از کجا تا کجاست ! کاش می دونستم کدوم نقطه توی این دایره ام ؟

ایرانی کیه خدایا ؟ اونا هستن که ساکن شهرک اندیشه اند و من همیشه فکر می کردم چرا اینا یه طور دیگه اند، چرا شکل من و هم سن و سال هام نیستن ؟ ما که همه اهل یه شهریم ، یه جا بدنیا اومدیم ، یه جا زندگی کردیم … نه! ما اهل یه شهریم ، شهری که دو قسمت شده شمال و جنوب ! نه … یک جا بدنیا نیومدیم ، یک جا زندگی نکردیم ، شکل همدیگه هم نیستیم ، چون اونا سال به سال رنگ گوشت به خودشون نمی بینن ! برای همینه که رنگشون زرده … برای همینه که یه شکل دیگه اند برای همینه که نگاهشون خالی و سبعه … برای همینه که تنفر تو وجودشون موج می زنه …

تنفر و ترحم همیشه برای من احساساتی توامان هستن …

از مردمم متنفرم ، چون اونا هم از من متنفرن ، و دلم براشون می سوزه برای تلاش بی ثمرشون برای عادت کردن برای فکر نکردن برای ندیدن برای فرار کردن … دلم براشون می سوزه چون حقیقت رو با حروف درشت نوشتن و گرفتن جلو دماغشون ولی مردم من با سماجت از اونا رو برمی گردونن … می دونم ! چون خودم هم همین کار رو می کنم … چون لحظه ای می رسه که بین دروغ و حقیقت معلق می شی دیگه حتی از احساس کشنده شک هم خبری نیست و اونموقع می خوای فرار کنی به طرف هر چیز که بر چسب غیر ایرانی داره هر چیز …

خدایا! کی ما رو تنها گذاشتی ؟ کی اراده کردی که آفتاب از غرب طلوع بکنه ؟ کی اراده کردی که طومار شرق و غرب جغرافیایی در هم نوردیده بشه ؟

چرا اونا رو صاحب فکر و اراده کردی و مردم من رو برده خرافات و سستی ؟

کجای کار ما غلط بود ؟ کفاره کدوم گناه ما رو به این روز انداخت ؟

کدوم قدرت شیطانی دست ما رو گرفت و قدم به قدم ما رو به عقب برد و همون جا رهامون کرد طوری که دیگه راه بازگشت رو پیدا نکردیم ! همون جا بود که در استحاله ای شگفت انگیز جای تو با اهریمن عوض شد … همون جا بود که منیت ما ازمون گرفته شد و چیزی وارداتی و دروغی جایگزین اون شد ! اون جا بود که فهمیدیم باید مرزها رو زیر سیطره مذهب مرتجعانه ماهوند در هم نوردید و به مفاد اوامر مریدانش بی چون و چرا آری گفت ! آنجا بود که نخاله های فرهنگی غرب به طرفمان پرتاب شد و ما برای پذیرفتنش لحظه ای تردید نکردیم ! … آنجا بود که نشئگی بی هویتی به ما خوش آمد …. و ما حتی نپرسیدیم نور کجاست ؟

روزای روشن خداحافظ

یادم نمی آید کی بزرگ شدم ؟ انگار مرز بین سایه و روشن بزرگسالی و کودکی را قلمی نامرئی نابود کرده است ، انگار بزرگسالی یک روز که من از خودم غافل شدم مثل یک درخت بائوباب در من ریشه گرفت، رشد کرد و قوی شد طوری که ریشه های کودکی را خشکاند و ساقه های ظریفش را شکست. حتی درست نمی دانم کی بچه بودم ؟ تو 40 روزگی که بغل مامانم گل از گلم شکفته ، تو یک سالگی که سوار سگ آبی ام شدم ، تو 6 سالگی که با یه کیف قرمز پر خمیر بازی و مداد رنگی و عکس برگردان دستم رو تو دستم مامانم گذاشتم و راهی کودکستان شدم، تو هفت سالگی که برای اولین بار رفتم مدرسه و به خاطر خوردن بیسکوییت سر کلاس توبیخ شدم … یا الآن ؟ الآن که نمی تونم با همسن و سال هام کنار بیام ؟ نمی تونم به آدمایی که نصف شعور خودم رو ندارن به دلایلی که نمی تونم درکشون کنم احترام بذارم ؟ نمی تونم دروغ بگم ، تظاهر کنم … ؟ نمی تونم بزرگ باشم، بزرگ بشم … ای اسکار وایلد ! به راستی که حق با تو بود گناه فریبنده ترین رنگ دنیای امروزه !

یادم نمیاد کی بزرگ شدم ؟ کی یاد گرفتم برنجم و برنجانم ؟ کی یاد گرفتم مقابله به مثل کنم ؟ کی یاد گرفتم همه چیز رو ارزش گذاری کنم ؟ کی اهل حساب و کتاب شدم ؟ … کودکی با تمام یادمان هاش با تمام ارزش هاش مثل حباب هایی بود که با کف صابون درست می کنیم و با کوچکترین تلنگری از بین می ره !

دنبال چشمهای کودکی ام ! چشم هایی که آسمان رو آبی تر و خورشید رو درخشان تر می دید ، چشم هایی که جز خوبی در آدما جست و جو نمی کرد … چشم هایی که از دست رفت ، کم کمک ضعیف شد و در آخر نابینا !

چرا نذاشتید خودم باشم ؟ چرا نذاشتید همه از من منزجر باشن ؟ نمی دونید با هر به به و چه چه این و آن در مورد خودم چطور باقی مانده وجودم ذره ذره آب می شه ؟

کودکی ! با تو خودم رو به یاد میارم ! و می فهمم یک روز منی وجود داشته ! منی که از مرگ می ترسیده چون رهاورد از بین رفتن منیت اش بوده ! و الآن بی شرمانه به مرگ می خنده و به اون خوشامد می گه ! یک روز منی وجود داشته یکپارچه ، بکر و دست نخورده . منی که به مدد نقاب کودکی هیچ بنی بشری در فکر استحاله اش نبود …

من یک روز بوده ام ، اما نمی دانم کی متلاشی ام کردند و من، مسخ شده فقط شاهد تکه های پراکنده وجودم بودم که بدست باد می سپارندشان …

کاش برگردی … کودکی !

حفاظت شده: Call me donkey

این نوشته با رمز محافظت شده است. برای نمایش رمز خود را بنویسید:


یک اگر با یک برابر بود …

معلم پای تخته داد می زد

صورتش از خشم گلگون بود

و دستانش به زیر پوششی از گرد پنهان بود

ولی آخر کلاسی ها،

لواشک بین خود تقسیم می کردند

وان یکی در گوشه ای دیگر «جوانان» را ورق می زد

برای اینکه بیخود های و هو می کرد و با آن شور بی پایان،

تساوی های جبری نشان می داد

با خطی خوانا بروی تخته ای کز ظلمتی تاریک

غمگین بود

تساوی را چنین نوشت: یک با یک برابر است.

از میان جمع شاگردان یکی برخاست،

همیشه یکنفر باید بپا خیزد…

به آرامی سخن سر داد:

تساوی اشتباهی فاحش و محض است.

نگاه بچه ها ناگه به یک سو خیره گشت و

معلم مات بر جا ماند

و او پرسید: اگر یک فرد انسان، واحد یک بود

آیا باز یک با یک برابر بود؟

سکوت مدهشی بود و سوالی سخت.

معلم خشمگین فریاد زد آری برابر بود

و او با پوزخندی گفت:

اگر یک فرد انسان واحد یک بود

آنکه زور و زر به دامن داشت بالا بود و آنکه

قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت پایین بود

اگر یک فرد انسان واحد یک بود

آنکه صورت نقره گون، چون قرص مه می داشت بالا بود

وان سیه چرده که می نالید پایین بود؟

اگر یک فرد انسان واحد یک بود،

این تساوی زیر و رو می شد

حال می پرسم اگر یک با یک برابر بود

نان و مال مفتخواران از کجا آماده می گردید؟

یا چه کس دیوار چین ها را بنا می کرد؟

یک اگر با یک برابر بود

پس که پشتش زیر بار فقر خم می شد؟

یا که زیر ضربت شلاق له می گشت؟

یک اگر با یک برابر بود

پس چه کس آزادگان را در قفس می کرد؟

معلم ناله آسا گفت:

بچه های در جزوه های خویش بنویسید:

یک با یک برابر نیست….

برگرفته از: ای سرزمین من

«خسرو گلسرخی»

از عجایب

یکی از عجایب زندگی پدران ما در ده یا دوازده هزار سال قبل از این یا زیادتر اعتراف بزرگی است که به جهل و نادانی خود درباره آفریدگار جهان کرده اند و پیروان مذهب ودا در هندوستان که باید آن ها را از اعجوبه های جهان دانست در کتاب های ریک ودا و ساماودا و یا جوروداما و سایر کتب مذهبی خود صریح گفته اند اصلاً نمی توان آفریدگار را شناخت و هر کس هر نوع ادعایی در این خصوص بنماید دروغ گفته است.

در کتاب «ساماودا» که یکی از کتب چهارگانه و بزرگ مذهب ودا می باشد- به طوری که «ماکس مولر» آلمانی ترجمه کرده است- هندوان چند هزار سال قبل چنین گفته اند:

« اگر تو می گویی که من خداوند را می شناسم به تو می گویم که دروغ می گویی زیرا اگر او را می شناسی صفات و مشخصات خداوند را برای من حکایت کن.»

« آن وقت تو که خداوند را نمی شناسی شروع به معرفی او می کنی و می گویی که خداوند دیده نمی شود و در همه جا هست و هرگز نخواهد مرد و غیره.»

« لیکن من به تو می گویم که باز دروغ می گویی و خداوند را نمی شناسی زیرا این صفاتی که تو می گویی صفات خداوند نیست، بلکه صفاتی است که خود تو فاقد آن می باشی و به همین جهت تصور می نمایی که صفات خداوند است. تو نظر به اینکه در زیر آب نمی توانی نفس بکشی با خود می گویی که قطعاً خداوند شخصی ست که می تواند زیر آب نفس بکشد غافل از اینکه تو محرومیت ها و ناتوانی های خود را جزو صفات خداوند قرار داده ای.»

برگرفته از:

خداوندبزرگ و من

جهان بزرگ و انسان

نوشته: موریس مترلیگ

موریس مترلینگ

اولین بار در سنین راهنمایی و اوائل دبیرستان و توسط پدربزرگم با موریس مترلینگ آشنا شدم . پدربزرگ شریف و روشن اما تلخ و خشک است ، و کوله باری سرشار از علم و معرفت و خاطرات تلخ و شیرین و باور نکردنی برای تنها نوه مونث تشنه شنیدنش .

پدربزرگ ، پیرمرد راست قامت و مغروری ست که تنها برای چند نفر چشمانش پر از اشک شده است : کوروش کبیر، ماندانا، میترا مادر شاپور ذوالاکتاف، مرحوم دکتر محمد مصدق، سرهنگ سیامک، ویکتور هوگو، ژان ژاک روسو و ……….موریس مترلینگ ……… و یا به قول پدربزرگ شریف ترین پدیده نبوغ بشری.

موریس مترلینگ به قلم مترجم توانای ایران ذبیح الله منصوری

سالها پیش و هنگامی که سن مترجم این سطور بیست و یکسال بود، روزی در یکی از مجلات علمی فرانسه که در آن زمان در پاریس چاپ می شد این جمله را خواندم:« وقتی که به شعله شمع فوت می کنید و شمع خاموش می شود، شعله به کجا می رود ؟» در زیر این جمله نوشته بودند که این گفته از مترلینگ است.

من بلافاصله در صدد بر آمدم که این شخص را بشناسم و هر چه در کتاب فروشی های تهران جست و جو کردم، کتابی از او نیافتم. آن وقت از بنگاه معروف «مساژری هاشت» در پاریس که در آن زمان مرکز نشریات مطبوعاتی فرانسه بود استعلام کردم که مترلینگ کیست و آیا او را می شناسید و در صورت پاسخ مثبت، کتاب هایی نوشته است یا خیر. بنگاه مساژری هاشت در پاسخ من چنین نوشت:

« موریس مترلینگ که به عنوان درخشانترین شراره نبوغ فلسفی بشر به عضویت آکادمی علوم فرانسه انتخاب شده، بزرگترین فیلسوف اروپاست و اینک هم در قید حیات است و اعلیحضرت جرج پنجم پادشاه انگلستان و به او لقب «کنت» و یک کاخ داده است.»

و در زیر این توضیح بنگاه مطبوعاتی مساژری هاشت اسامی کتاب های مترلینگ را نوشته و تذر داده بود که این دانشمند سالی یک میلیون فرانک حق الطبع خود را از بنگاه نشر کتاب معروف به «فاسکل» دریافت می نماید.

من بلافاصله کاغذی به بنگاه «فاسکل» و پاریس نوشته و تقاضا کردم که چند جلد از کتاب های مترلینگ را برای من بفرستد و وقتی کتاب های او رسید و نظری به آن ها انداختم، مورد توجه من قرار نگرفت زیرا در آن موقع بیست و یکسال داشتم و در این سن مغر انسان برای ادراک مطالب عمیق فلسفی آماده نیست. با اینکه من استعداد فهم آن مطالب را نداشتم، شش سال بعد یکروز جمعه بر حسب تصادف کتاب های مترلینگ را که سابقاً از پاریس وارد کرده بودم از نظر گذراندم و دفعتاً منقلب شدم و مطالب کتب این شخص در من تاثیر عمیقی کرد و برای دومین مرتبه برای تحقیق به پاریس آن زمان که بر خلاف امروز مرکز علم و ادب دنیا بود متوسل گردیدم و آنوقت بر من آشکار شد که مترلینگ یکی از اختران فروزنده است که گاه و بی گاه و شاید در فواصل چند قرن یک مرتبه در آسمان فکر بشر طلوع می نماید و بعد از آن، با شوق بسیار کتاب های فلسفی او را که در این تاریخ بیست کتاب است مطالعه کردم. ضمناً متوجه شدم که تقریباً تمام دانشمندان و بزرگان جهان فعلی در آستان عظمت افکار مترلینگ زانو به زمین زده اند و به قول «برگسون» فیلسوف و دانشمند شهیر، که اعراب او را برجسون می خوانند، ما اگر بگوییم که مترلینگ به منزله سقراط عصر حاضر است، سقراط را خیلی بزرگ و مترلینگ را کوچک کرده ایم.»

کتاب های او

من باید این حقیقت را به خوانندگان بگویم که بعضی از کتب مترلینگ اصلاً قابل ترجمه نیست، یعنی مطالب آن کتاب ها آنقدر عمیق و آنقدر دقیق است که فقط باید آنرا به زبان اصلی که زبان فرانسه باشد خواندو همین که خواستید به زبان فارسی ترجمه کنید نظیر بخار به هوا می رود و چیزی از آن باقی نمی ماند. من چگونه می توانم بوی گل سرخ را برای شما توصیف کنم. محال است که شما تا گل سرخ را نبوییده باشید بتوانید از توصیف من به لطف و جذابیت رایحه آن پی ببرید. من با اینکه تا این تاریخ یکصد و پنجاه کتاب علمی و ادبی و تاریخی و جهانگردی و فلسفی و احیاناً پلیسی ترجمه کرده و در مطبوعات یعنی جراید تهران منتشر کرده ام که سی تا یا بیشتر آن ها به صورت کتاب ترجمه شده در خود آن قدرت را نمی بینم که نخبه اثار مترلینگ را ترجمه کنم زیرا می ترسم از عهده ترجمه برنیایم و آنوقت مترلینگ را در نزد ایرانیان بدنام کنم. آری، وقتی مترجم از عهده ترجمه برنیاید نویسنده اصلی را بدنام می کند و به همین جهت است که ملاحظه می کنید که بعضی از نویسندگان بزرگ و معروف اروپا وقتی آثارشان به زبان فارسی ترجمه می شود، هیچ مورد توجه ایرانیان قرار نمی گیرند زیرا مترجم ناشی بوده است و در نتیجه نویسنده را در نظر خوانندگان خود بدنام و یا اقلاً حقیر کرده است.

تاریخ زندگی

موریس مترلینگ اصلاً بلژیکی ست و در سال 1860 میلادی در ایالت فلاماند در شهر کان متولد شد. زبان المانی و فرانسه را که زبان خانوادگی او محسوب می شد در خانواده فراگرفت و بعد در مدرسه زبان لاتینی را آموخت و تحصیلات خود را در رشته حقوق به پایان رسانید و در بلژیک وکیل دعاوی بود و ناگهان به طوری که مشهور است براثر عشق دختری که به مترلینگ خیانت کرده بود، وکالت دعاوی را ترک نمود و به نویسندگی پرداخت و ضمناً زبان انگلیسی را که تا انوقت نمی دانست تحصیل کرد. اولین اثر نویسندگی مترلینگ نمایشنامه پرنده آبی رنگ بود که در سال 1911 میلادی جایزه نوبل دریافت داشت. بنابراین مترلینگ قبل از اینکه فیلسوف بشود یک نفر نویسنده بوده است و آن هایی که کتب فرانسه مترلینگ را خوانده اند می دانند که هیچ نویسنده فرانسوی از سه قرن به این طرف نتوانسته است جذاب تر، سلیس تر، عمیق تر و شیوا تر از مترلینگ نویسندگی کند.

مترلینگ ناگهان نوشتن نمایشنامه را ترک کرد و شروع به نوشتن کتب فلسفی نمود و کتاب های فلسفی او که از این قرار است، به راستی در جهان علم و ادب ولوله انداخت:

1-عقل و سرنوشت،2-زندگی زنبور عسل،3-معبد ویران،4-دو باغ،5-هوش گل ها،6-مرگ،7-بقایای جنگ،8-صاحبخانه ناشناس،9-جاده های کوهستانی،10-راز بزرگ، 11-زندگی موریانه،12-زندگی فضا،13-عصر فرشتگان،14-زندگی مورچه،15-ساعت شنی،16-سایه بالها،17-قانون بزرگ،18-قبل از سکوت بزرگ،19-گنجینه فقرا. بیستمین کتاب فلسفی مترلینگ کتاب «دروازه بزرگ» است و بعد از آن دیگر مترلینگ کتاب فلسفی ننوشت.

او در سال 1949 میلادی در اثر سکته قلبی درگذشت.

…….

ذبیح الله منصوری

در ادامه اینکه ذبیح الله منصوری در ابتدای کتاب خداوند بزرگ و من می گوید:

«ممکن است من پیر و شکسته شوم، ممکن است روزگار با من بازی کند، ولی همه وقت و به زبان حال می گویم: ای مردم! این منم که برای اولین مرتبه آثار مترلینگ را به زبان فارسی ترجمه کردم.»

و من می گویم:

مسلمان بودم، کافر شدم و به واسطه موریس مترلینگ به خداوند ایمان آوردم.

ز: تو چی می خوای ؟

به بالا نگاه می کنم به درخت های بلند که آسمون ابری رو قاب گرفتن، به پایین نگاه می کنم به پیاده روی باریک و موزاییک هایی که جا به جا کنده شده و ریشه ی درخت ها که از آسفالت بیرون زده اند …

من: دوست دارم نامرئی باشم.

تو

همیشه یه طوره ! صحنه نمایش یکیه حتی نقشا هم مشخصه فقط بازیگرا تغییر می کنن! دوستت دارم، عاشقتم ، بدون تو می میرم، با تو دوباره زنده می شم و از این چرت و پرتا که البته فی النفسه چرت و پرت نیستن ولی اونقدر از دهان آدمای نازل شنیده شدن که ارزش و اعتبارشونو از دست دادن . نمی دونم این من و امثال من هستن که کمبود محبت دارن و با چند کلمه محبت آمیز وا میرن یا این نقطه ضعف یا درست ترش ضعیف ترین نقطه قوت همه آدماست ؟

دوستش داره چون اون نقطه ای رو در وجودش لمس کرده که تا حالا هیچ کس از وجودش خبر نداشته، حرف هایی رو زده که تابحال از دهان هیچ کس نشنیده اگر یکبار خداوندگاران جان فدایش بهش گفته بودن دوستش دارن شاید اونقدر بی پناه نمی شد که بازیچه دست هر کس و ناکسی بشه!

 و در آخر … مثل آبی باشه بر آتش عشقش!

نگرانه! می ترسه! حالا که بعد از مدت های مدید گرگ رو در لباس میش دیده و قلبش بهش می گه از این میش تر دیگه تو دنیا پیدا نمی شه! حالا که آقا گرگه با اون دندونای تیزش اونقدر حرف های قشنگ قشنگ می زنه که به نظر ارتودنسی شده میان … مگه یه آدم چی از زندگی می خواد ، جز ذره ای محبت و آرامش ؟

و در آخر … همه چیز سر کاری بوده!

نه! دلهره و اضطراب یه لحظه ام رهاش نمی کنه! اگر بپره چی می شه ؟ اگر یه میشی چاق و چله تر ببینه و آنچنان آب از لب و لوچه اش آویزون بشه که منو یادش بره چی ؟

در آخر … اگر الآن بپره بهتر از وقتی که پالان رو گذاشته رو پشتت!

می دونی عاشقی چیه ؟ یه ریسک گنده! نه، ممنون تازه خوردم میل ندارم!

و پایان خوشش، ازدواج ! و پایان ناخوشش ، … به سر هیچ کس نیاد، الهی آمین !

چرا باید آرامش و آزادی و امید و هزار تا کوفت و زهر مار دوست داشتنی و احمقانه دیگه رو با کهنه بچه عوض کنم ؟ و خودم رو زیر دست یه دلقکی به اسم شوهر بندازم ؟!

هر چند طول راه نصف می شه ولی من ترجیح می دم دو برابر بشه !

بهت توصیه می کنم گریه نکنی! چون وقتی بعداً یادت بیافته که برای چی گریه می کردی دلت می خواد اونقدر سرت رو بزنی به دیوار تا خونریزی مغزی کنی!

نمی فهمه ؟

بهتر! خر چه داند قیمت نقل و نبات!

می دونی تجربه کردنش مثل چی می مونه ؟ مثل یه داروی تلخ که باید بخوریش اول حالت رو بهم می زنه ولی بعداً شفا پیدا می کنی ! و بهتره که در اوایل بیماری خورده بشه !

آخرش چی می شه ؟

 آخرش تو هم می شی یه گرگ تو لباس میش ! اصلاً هدف همینه … جامعه گرگ پرور، که اسباب میش شدن رو به طور رایگان و بدون هیچ گونه مالیاتی در اختیار عموم قرار داده تا ارتشی از گرگ ها بوجود بیاد که هم دیگرو تیکه و پاره کنن تا با معضل انفجار جمعیت روبه رو نشیم !

و تو …

و من … یا یکی مثل من بشی که فقط نقش گرگ رو بازی می کنه و ناشیانه پنجه هاش رو به همه نشون می ده تا میش بودنش فاش نشه که بشه خوراک خنده دیگران … ولی این لباس اصلاً اندازه اش نیست هیچ وقت نبوده …

صبح به خیر مرمر آتنی!

مرد فلج با گونی سنگین بر دوش در سرمای 30 درجه زیر صفر شهرم ، با اصواتی نا مفهوم و از هم گسیخته کمک می خواست، هر شب می آید و زنگ در خانه ها را به صدا درمی آورد و من قلبم برای این مخلوق سیه روز و ناتوان فشرده می شود نمی دانم! انگار در وجود او تجلی پیدا می کنم ، سنگینی بار که یک طرف بدن علیل اش را بی حس کرده و سرما … از خودم می پرسم چرا خداوند به جای آتش، دوزخ را با سرما توصیف نمی کند؟ … سرمای دوزخی که چون موجی تمام تن مرد را درنوردیده خود به عذابی الهی می ماند و  هر قدم چون گام سپردن بر چینوت … مرد یک یک زنگ ها را به صدا در آورد و از کسانی در نهان عالم غیر، با آنها پیمان ناگسستنی اخوت بسته کمک می خواهد … دری باز می شود و طنین شادمانی چون ندایی ناآشنایی متعلق به زمانی دور و گرما … گرما که چون شلاقی سوزناک بر صورتش می کوبد و … به اینجا می رسد در بین راه می نشیند آنقدر بدنش سرد و کرخت است که سرمای بی رحم زمین که موذیانه در تنش می خلد را حس نمی کند … با سرعت پله ها را پایین می روم و صدای پ.ع را می شنوم که می پرسد: کجا این وقت شب ؟ در را باز می کنم و عجب … کجا رفته است ؟ صدایش می زنم و جوابی که نمی آید دوباره فریاد می زنم ولی بازهم صدایی نمی آید به اسکناس سبز رنگ در مشتم خیره می شوم و من هستم و سکوت شب و برف که با هر سوزش باد از روی بام خانه ها بلند می شود و بر صورتم می نشیند و نوای عزاداران حسین که چون نشانه ای می نماید … تمام شب در فکر مرد بودم ! تمام شب ! و اینکه چقدر از شنیدن قضاوت های مردم درباره این و آن خسته شده ام ! … 

 دوباره بی خوابی به سرم زده بود نمی دانم شاید به خاطر حوادث روز قبل بود و شاید هم مالیخولیایی ام دوباره عود کرده بود در خلسه بین خواب و بیداری بودم با همان حالت تب آلودی که افکارت مثل گرداب در سرت می چرخند و تو فکر می کنی هر لحظه ممکن است روزنه های کوچکی در شقیقه هایت ایجاد و کم کم بزرگ شوند و آن گرداب سرکش به بیرون سرازیر شود و همه جا را خراب کند … و وقتی ادامه پیدا می کند تو را دچار نوعی فلج می کند و تو دو چشمی نظاره گر خود که دارد در خلاء فکری خودش سقوط می کند و این حالت انتزاعی تماماً یک چکش بزرگ می شود که ضربه هایش تمام روحت را می لرزاند و تو فقط به خواب نیاز داری خوابی ناشی از نشئه چند مسکن که تو را به تختت می دوزد و وقتی بیدار می شوی نوعی رخوت ناشی از فراموشی و خستگی مبارزه علیه روح سرکش و آشتی ناپذیرت بر تو مستولی می شود و تو آگاهانه و با قدرت تمام سعی می کنی تا ذهنت را در این فراموشی نگه داری و روزت را با دروغی به بزرگی بشریت شروع کنی!

و صبح دل انگیز است با برفی که همچون هزاران هزار گوهر و الماس بر پیکر زمین در زیر خورشید رسواگر می درخشند و تو لبخند می زنی و آرزو می کنی کاش زندگی تماماً همین لحظه بود که لبخندی چون نورانی ترین ستارگان آسمان روحت را روشن کند و جسمت را سبک و رها و همانقدر کوتاه!

اما تویی و واقعیت زندگی که آنرا از بدو ورود به جهان خاکی پذیرفته ای و اکنون باورش می کنی …

صبح خودم را در آیینه می بینم … لاغر و رنگ پریده و چشمانی که بر خلاف گذشته هیچ نوری را بازتاب نمی کنند … به خودم می گویم صبح به خیر مرمر آتنی! صبح به خیر … تو مرده ای … خیلی وقت پیش …  

مصلوب

مسی� ناصری

امروز و دراین روز از هر سال ، انسان از خواب عمیقش بیدار می شود و در برابر اشباح قرون می ایستد، و با چشمانی اشکبار، به سوی کوه کالوری که در آن ، مسیح ناصری را به صلیب کشیدند، نگاه می کنند … اما چون روز می رود و شب فرا می رسد، باز می گردند و در برابر بت هایی که بر فراز تپه ها و چمنزارها بنا کرده اند، به زانو افتاده به نیایش می پردازند.

امروزه، روح مسیحیان بر بال خاطرات سوار شده به اورشلیم پرواز می کنند. آن جا در میان انبوه جمعیت می ایستند، بر سینه می کوبند و به او، که تاجی از خار بر سر دارد و دستانش به سوی آسمان است، نگاه می کنند؛ به او که از پشت نقاب مرگ، به اعماق زندگی می نگرد …

اما چون پرده شب، بر صحنه روز بر می افتد و این داستان غم انگیز کوتاه به پایان می رسد، مسیحیان گروه گروه باز می گردند و در سایه فراموشی، بین حجاب جهل و نادانی به خواب می روند.

در این روز از هر سال، فلاسفه، دخمه های تاریکشان را ترک می گویند، اندیشمندان اتاق های سردشان را رها می کنند و شاعران، از دنیای خیال انگیزشان دست می کشند و همه از این کوه آرام، صعود کزده می ایستند و به صدای مرد جوانی گوش می سپارند که از قاتلان خویش چنین سخن می گوید: ای پدر، از آن ها درگذر، که ایشان نمی دانند چه می کنند.

اما همچنان که سکوت سیاه، صدای نور را خفه می کند، فلاسفه، اندیشمندان و شاعران به شکاف های باریکشان باز می گردند و روحشان را با دست نوشته هایی بی معنا می پوشانند.

زنانی که خود را به ظاهر زندگی مشغول می کنند، امروز خود را از بالش نرم جدا می سازند تا اندوه زن غمگینی را که چونان نهالی ضعیف در برابر طوفانی عظیم ، پیشاپیش صلیب ایستاده است درک کنند؛ و خود را به او نزدیک می کنند تا نوحه غم انگیز و دردناکش را بشنوند.

مردان و زنان جوانی که با سیل تمدن امروزی پیش می روند، امروز برای لحظه ای می ایستند تا ببینندمریم مقدس را که با اشک هایش، پاهای خون الود مرد مقدسی را که بین اسمان و زمین معلق است، می شوید. و چون چشمان سطحی نگرشان از این صحنه خسته می شود، باز می گرند و خیلی زود خود را سرگرم می کنند.

در این روز از هر سال، بشریت، با بیداری بهار از خواب بیدار می شود و از رنج مسیح اشک می ریزد؛ اما پس از اندکی چشمهایش را می بندد و به خوابی عمیق فرو می رود، ولی بهار بیدار می ماند، لبخند می زند و چنان می کند تا تابستان، پوشیده با جامه ای معطر و طلایی فرا رسد. بشریت، عزاداریست که از سوگواری بر قهرمانان اعصار لذت می برد … که اگر آگاهی می داشت، بر جلال و بزرگی شان شادمانی می کرد. بشریت چونان کودکی ست که درشادمانی تمام، کنار جانوری زخمی ایستاده است و بر سیل ویرانگری می خندد که شاخه های خشک درختان را به فراموشی می برد و پر قدرت، هر آنچه را بی اساس و پایه است بر می کند. بشریت بر مسیح ناصری می نگرد چونان کودک فقیری که با تمام ناتوانی، از بدبختی و حقارت رنج می برد. و او قابل ترحم است زیرا بشریت معتقد است مسیح با درد و اندوه به صلیب کشیده شد … آن چه بشریت به مسیح تقدیم می کند، گریه و زاری و شیون است. قرن هاست که بشریت، ضعف را در وجود ناجی به ستایش نشسته است.

مسیح ضعیف نبود! او قوی بود و هست! اما مردم، به معنای راستین قدرت اعتنایی نمی کنند.

مسیح نه با ترس زندگی کرد و نه با رنج یا شکایتی جان داد … او مثل یک رهبر زندگی کرد؛ او همچون یک مجاهد به صلیب کشیده شد؛ او با مجاهدتی جان داد که قاتلان و شکنجه گرانش را به وحشت انداخت.مسیح پرنده ای با بال شکسته نبود؛ او طوفان عظیمی بود که تمام بال های کجرو را شکست. او نه از آزار دهندگانش ترسید و نه از دشمنانش. او در برابر قاتلانش هیچ رنجی نکشید. او، آزاد و شجاع و پر جرات بود. او در برابر همه ستمگران و خودکامگان قد برافراشت. او غده های چرکین را دید و از ریشه برکند … او شیطان را خفه کرد و دروغگویی را نابود ساخت و خیانت را از میان برد.

مسیح از قلب دایره نور نیامد که خانه ها را ویران کند و بر خرابه هایشان معابد و کلیسا بنا کند.

او مردان قوی را به کشیش یا روحانی شدن وادار نکرد، اما روحی تازه بر این زمین دمید با قدرتی عظیم، تا اساس هر کاخ پادشاهی که بر استخوان انسان و جمجمه ها بنا گشته، ویران سازد … او آمد تا قصرهای با شکوهی را که بر گور ضعیفان بر پا شده است خراب کند و بت هایی را که بر پیکر فقیران پابرجایند، در هم شکند. مسیح به اینجا فرستاده نشد تا به مردم بیاموزد که چگونه معابد و کلیساها را در میان کلبه های سرد و نمدار و آلونک های عذاب آور بسازند … او آمد تا قلب انسان را معبد، روحش را محراب و فکرش را کشیش بسازد. این ها کردار مسیح ناصری بود و همین ها، تعالیمی هستند که او ه خاطرش مصلوب شد.

اگر بشریت عاقل بود، امروز می ایستاد و با تمام قدرت، ترانه پیروزی و سرود موفقیت سر می داد.

آه، ای مسیح مصلوب که از کوه کالوری، غمگنانه بر کاروان گذرنده قرن ها نگاه می کنی، غوغای طبیعت تاریک را می شنوی و رویای ابدیت را می فهمی … تو بر صلیب، با شکوه تر و بلند مرتبه تر از هزار پادشاه بر هزار تخت در هزار سرزمین امپراطوری هستی…

تو هنگام رنج مرگ، قدرتمند تر از هزار فرمانده در هزار جنگ هستی…

با غم هایت، شادمان تر از بهار پرگل هستی …

با رنج هایت، شجاع تر از فرشتگان گریان آسمان هستی …

در برابر شکنجه گرانت، استوارتر از صخره های کوه ها هستی…

تاج خارت، درخشان تر و بالاتر از تاج بهرام است … میخ های فرو رفته در دستانت، زیبا تر از عصای ژوپیتر است …

قطرات خون روی پاهایت، درخشنده تر از گردنبند عشتروت است.

ببخش ضعیفانی را که سوگوار تواند، و نمی دانند که باید سوگوار خود باشند…

ببخش آنان که نمی دانند تو، با مردن بر مرگ پیروز شدی، و بر مردگان، زندگی بخشیدی …

ببخش آنان را که نمی دانند نیروی تو، هنوز در انتظارشان است …

ببخش آنان را که نمی دانند هر روز، روز توست.  

جبران خلیل جبران

سرما

دیگر خبری از باد نیست، چه حیف! باد دهانش را می بست تا در گوشش فریاد کشد اما سکوت سنگین سرما با سوزش، قفل بر دهانش می زند و او تنها می تواند دهانش را همانند ماهی کوچکی باز کند و گنگ و خاموش هوایی ناپیدا بیرون دهد …

 این خیابان خاموش طولانی را دوست دارد، چه غروری در سکنای درختان بلند و کهنسالش نهفته است … و چه شوقی برای او که مالیخولیایی ست … تا دوباره گم شود در سکوت خزه و گل سنگ و آفتابی که هر لحظه بیشتر در افق تنهایی اش فرو می رود …

جوانه های کوچک طلایی ساده و بی پیرایه اند، خفتن در دل سیاه خاک برایشان مرگ است و در نطفه خفه شدن! و هر روز له شدن زیر پاپوش های گرانقیمت رهگذران تلاش است و زندگی … دیرزمانیست که شاد می زیند چون اطاعت از خویشتن را آموخته اند ، آنها نیک می دانند عناد ورزیدن با خویشتن یعنی فرمان برداری و فرمان برداری یعنی نقطه پایان بر همه چیز! یعنی لحظه دریافتن خورشید غم زمین را و چه تلخ است غم خورشید شب افروزشان که در آشیانه اش تنها و غمگین جای گیرد و تنها دلیل زندگی را از آن ها بستاند …

 هوا کم کم تاریک می شود و سکوت هر لحظه سنگین تر ، به صدای برخاسته از برخورد پاشنه هایش با سطح پیاده رو گوش می دهد آنقدر که چون ضرباهنگی خشونت بار از گذشت زمان برایش ناشنیدنی شود این چند لباس فروشی تک افتاده از هیاهوی بازار را نیز دوست دارد می تواند بدون وارد شدن به داخل آن، تمام لباس ها را پرو کند، مانند عکس های قدیمی که به راحتی می توانستی با بیرون آوردن سرت از یک سوراخ یک ستاره هالیوودی شوی …

آرام است، آیا آرامش است که چنین بی پروایش کرده است ؟

 به بازتاب دختر جوان در ویترین پر زرق و برق فروشگاه خیره می شود، این کیست ؟ لبخند می زند، ولی او هم چنان رنگ پریده و پیچیده در هیبتی سیاه سرد و سنگین به او خیره شده است، تنها نشان زنده بودنش درخشش چشمان نا آرامش است، چند قدم به عقب می رود ، از جایش تکان نمی خورد ، می خندد ، چون ترسش را از آرامش مرده وارش در چشمانش خوانده است …

به ماشین های پشت چراغ قرمز و سرنشینان عجول شان نگاه می کند و لبخند می زند، همیشه دست و پا زدن هایشان برای خودنمایی بیشتر موجب شادمانی اش می شود …

برای اولین بار آن مخلوق انتزاعی زاده اذهان شیاطین نابغه را درک می کند، کمدی زندگی انسان بر روی کره زمین … عروسک های خیمه شب بازی کوچک و قابل ترحمی که همیشه رو به سوی بالا دارند و در انتظار دست هایی که نخ هایشان را به شیوه ای جدید حرکت دهد و اگر لحظه ای از حرکت بازایستد برای شروع این نمایش رقت انگیز به ندبه و زاری روی می آورند …

او نیز می خندد تک افتاده و با نخ هایی که دنبال خودش این طرف و آن طرف می کشد و او فقط می تواند گه گداری پایش را روی آنها بگذارد و مانند کودکی ابله قدرت نمایی کند و او نیز بدون نیم نگاهی به پشت سرش نخ ها را ببرد …

می اندیشد، انسان هنوز خیلی کودک تر از آن است که بتواند عاشق شود ، او کودکیست چسبیده به دامان مادرش و تنها چیزی که او را به گریه وا می دارد ستاندن اسباب بازیش است و چرا باید از چنین احمق های بزرگی وسیله سرگرمی شان را ستاند ؟ او حاضر نیست تا نخ هایی که اینچنین او را به بند کشیده است را ببرد او هرگز به اوج نمی رود و چون رفت پایین نمی آید از ترس افتادن و آنگاه دوباره ایستادن روی پاهای خودش … او ارزش آزادی را نمی داند و اگر روزی نخ هایش را ببرند تا به جای آونگان ماندن بایستد آنقدر فریاد و زاری می کند تا دوباره او را به نخ هایش آویزان کنند …

دختر دوباره می خندد … انسان چه موجود بامزه ایست ! …

« نوشته‌های تازه‌تر - نوشته‌های قدیمی‌تر »