این روزها بازار سخنرانی یا همان آن خشت زدن پر توان داغ داغ است ما هم که افسرده و از دنیا بریده با کوروش جلوی تلویزیون می نشینیم و برای شر و ورهای این مرتیکه هندی از خنده ریسه می رویم متاسفانه تا به حال سخنان گهربار این سیک دجال درباره ارتش پخش نشده است تا کیف مان کوک شود الآن پدربزرگ را مجسم می کنم که جلوی تلویزیون نشسته از این شبکه به آن شبکه می رود و دندان هایش را روی هم فشار می دهد و فحش است که … بگذریم ، پدربزرگ نظامی است یعنی زمانی بوده است از آن هایی که وقتی ملت آتش ملا دوستی شان تبدیل به خاکستر شد گفتند نظامی فابریک زمان شاه ! ، و این قسمت را از بر است : ارتش نمی خواهی آقا شوی ؟ پدربزرگ پاسخ می دهد چرا آغا شدیم و قس علیهذا … شاید امشب ازش خواستم که دوباره این تکه ارتش را اجرا کند و با چه هنرمندیه همان لحن و صدا و همان حرکات خنده آور دست ها ! همین الآن یکی از سخنرانی ها پخش شد برای من جالب است بدانم سی سال پیش در مملکتم مردمم خود جر دهان به دنبال چه کسی افتاده اند ؟ هر چند که از قدیم و ندیم گفته اند رنگ رخساره خبر می دهد از سر درون ! و چیزی که ما الاحساس و المشاهده کردیم مشتی لات و آسمان جل بودند که بیکار و بی عار در خیابان ها ول می گشتند و هوس انقلاب به سرشان زد و به قول پدر بزرگ مادری این مردک الکن آخر چرا ؟ پدربزرگ مادری بعد از پیروزی انقلاب با دیدن قرار گرفتن مشتی ملای … نوک زبانم بود که فحشی آبدار و صد در صد ناموسی نثار کنم ولی جلوی خودم را گرفتم بگذریم …که افسار امور را دست گرفتند و مهمیز به پا و شلاق بدست پشت مردم نشستند و تاریخ را رو به عقب درنوردیدند … بگذارید بی تربیتی اش را هم بگویم تا نماند در گلویم و حناق کنم … یک پایشان را گذاشتند این سر و پای دیگر را آنسر و ریدند به دار و ندارمان و ما نیز آسفالت اش کردیم و فرمودیم بیشتر لطفاً ! و در اثر همین اجابت مزاج های سی ساله ملا و اجنبی کیلومتر مکعب ها به حجم مملکت افزوده شد … بله پدربزرگ مادری این همه خریت را تاب نیاورد و در اثر خونریزی معده جان به جان آفرین تسلیم کرد … پدربزرگ مادری در زمان حیاتش محضردار و امین شهر بود دو کتاب نوشت و منتشر کرد یک کتاب شعر و یک کتاب داستان های فولکلور که سینه به سینه نقل شده بود حتی در جایی که پدربزرگ خام شده بود او هم چنان موضعش را حفظ کرد … خدا نور به قبرش ببارد مرد بزرگی بود از آن هایی که الآن منقرض شده اند یا دست کم رو به انقراض اند … البته جور پدربزرگ محترم را که حتماً تا کنون مادربزرگ عزیزتر از جان را ذله کرده است از بس تاریخی و سیاسی سخن ها گفته است پدر محترم می کشد … حالا می گوییم پدربزرگ و پدربزرگ مادری و مادر روشن و آخری چپ گرا ولی پدر محترم کاملاً شاه دوست و شاه پرست است و دلش برای این ممل دماغ غنج می زد هر چند که در بوته مقایسه گلی به گوشه جمال شاه فقید که اگر این آخوند گرده کسی برود پایین آمدنش با خداست و ما هر چه خودمان را قهوه ای کردیم برای یافتن صفات حسنه ای که چشم بصیرت پدر محترم در شاه فقید می دید به نتیجه ای نرسیدیم چون آن دماغ چماق هر نوع بصیرت مندی اگرچه خود بانو یوم یول باشد کور می کند … بگذریم … من نیز این وسط بین عقاید گوناگون و نسل های مختلف جولان می دهم و اعتراف می کنم که عقاید هیچ کس به اندازه پدربزرگ فاز نمی دهد هر چند که برای همه زبان تیز و برنده ای دارد که خوب مقتضای طبیعتش است ولی برای ما از عسل شیرین تر است و اصلاً این پدربزرگ از همان کودکی که روسری سرش می پوشاندیم و سیب زمین خام در آب میریختیم و به خوردش می دادیم و او را پسر خود می نامیدیم چون یخ به دل مان چسبید و دیگر هیچ بنی بشری نتوانست جای او را اشغال کند و این گونه شد که نوه و پدربزرگ برای هم غش و ضعف رفتند و شدند رفقای شفیق و باعث کوری چشم حسودان هر چه می خواهید بگویید دوستی با مردان غنیمت است و ازدواج با مردان اشتباهی که باید به تاریخ ها نوشت … از خودمان تعجب می کنیم که چه زود ریکاوری شدیم از بس به امان تهمت ضعیفی و ضعیفه گی زدند ما هم کن فیکون شدیم و رجز خواندیم کی میاد به جنگ من و خوب این زندگی چون راهی ست ازلی و ابدی باید رفت نه امکان برگشت وجود دارد و نه امکان توقف نه امکان شروع و نه امکان پایان فقط باید رفت آن طور که در جاده شمال طی طریق می کنید با چشمان باز ولی در جاده بوئین زهرا نیز نخوابید چون آموزگار واقعی همان جاست و من تا کنون با ترس هایم رو به رو شده ام و هیچ کدام از آن اتفاقات غیر منتظره ای که خیال می کردم برایم می افتد و مرا چون چوب خشکی می شکند نیافتاد و من ایستادم و مقاومت کردم اینبار عنان مان را دست عقل و سرنوشت سپرده ایم تا چه پیش آید و هنوز از دست آن لوطی بی معرفت عصبانی هستیم از سر پست قبلی … این گونه بود که این گونه شد و ما علی رغم تمام جنگولک بازی مان وقتی دیدیم کسی تحویل مان نگرفت عین بچه آدم پا شدیم و راه افتادیم .
دیو چو بیرون رود دیو دیگری آید
ژانویه 29, 2009 بدست ماهی