من یک مسلمانم ، نه یک مسلمان نیستم و نه حتی یک انسان ، یک موجود ام آفریده شده بر روی دو پا که دیر زمانی نیست که ایستادن روی دو پا را فرا گرفته ام و یاد گرفتم حیوانات را فخر فروشانه از بالا به پایین بنگرم ، آری من همان موجود ام به همان پستی و دنائت ، با همان منیت و جهالت …
چند روز است که تصاویر تلویزیون مهرورز ایران با خون و خمپاره و فوج فوج مردمان بیگناهی که به خاطر نمی دانم چه ! که عقلا به آن جنگ می گویند ولی من باور دارم چیزی احمقانه تر و شاید هم بسیار احمقانه تر از اینست که ذهن ما دو پاهای معمولی درکش کند ! کشته می شوند رنگین شده است و از آن طرف فوج فوج مردمان محترم پاریسی و واشنگتنی که به احتمال بسیار نزدیک عرب و عرب زاده و مسلمان اند و در حال حاضر قلبشان برای خواهران و برادران فلسطینی که پنجاه و اندی سال است آماج توپ و تنفگ و فحش و توهین و بی خانمانی و فقر و گرسنگی و بی سوادی اند ریش ریش است از خودم می پرسم شاید نژاد و دین مشترک چیزی مانند در مسجد است که نه می شود بسوزانیدش نه کار دیگری با آن بکنی و این عرب زاده های مفت خور که مفت نخورهایشان در قالب یهودیان والا مرتبه ، پر تلاش ، پولدار که تازگی ها مدیران ایرانسلی شان قرارداد بلند مدت با شرکت مخابرات که فلک زده تازه به بخش خصوصی پیوسته است بسته اند و دیگر هیچ مفری ندارند جز اینکه در برابر فروختن سه تا سه تا سیم کارت مفتکی به مردم جاهل و جاهل زاده ما! و تعرفه ثانیه ای مکالمات دندان هایشان قرچ قرچ روی هم فشار بدهند … بله همین اعراب مفت خور که روزگاری از هسته خرما و اگر دستشان می رسید ملخی موشی چیزی ارتزاق می کردند امروز گوشه های امن و بعضاً تجملی ( فقط کافیست به پیشینه عرب فکر کنید تا معنی تجمل بیاید دستتان ) در اروپا و آمریکا گزیده اند و گاهاً وقتی فجایعی مانند غزه به وقوع می پیوندد در نهایت تاثر با چاشنی فحش به روح اسرائیل و سردمدارانش که چرا لامذهب کار را یکسره نمی کند و خیال جهان اسلام را آسوده راهی تظاهرات می شوند رگی برآمده می کنند و مشتی هوا می دهند و اینگونه وظیفه شان را در برابر کسانی که خویشاوندیشان مانند مهری سیاه به پیشانی هایشان خورده است ادا می کنند و راحت و آسوده مانند حیوانی پس از شکاری پیروزمندانه و یک دل سیر خوردن راهی لانه هاشان می شوند …
من نیز همانم که آن ها، با همان هویت ایرانی که در حال حاضر در هر مس گر خانه ای با قیمت آبنبات قیچی به فروش می رسد من نیز سرم را چون چهارپایی که تازگی ها از سلک شان بیرون آمده ام درون توبره روزمرگی کرده ام و عین سگ برای بدست آوردن مدرک بالاتر و پول بیشتر دارم جان می دهم که چه ؟ ! که مردمان بی گناه هر روز در این دنیا می میرند و من جز اینکه دچار غم های سطح بالا و فلسفی و از آن ها که جنس مذکر برای راحت تر کشاندن دخترکان به تشک شان می میرند که با آن همدردی کنند و سرشان را عین قوچ تکان تکان بدهند بشوم و منتظر بمانم که کی این تلویزیون تا دیروز مهرورز و از امروز فلان فلان شده ایران از نشان دادن این تصاویر و پخش این اخبارهای جگر سوز دست بر می دارد تا ما نیز دست از تظاهر به دلسوزی و فشاندن اشک از چشمان هفت قلم آرایش شده مان بر داریم و سریعاً دنبال اولین گوشه امن با آیینه برای تجدید آن چیز از دست رفته باشیم …
من یک انسانم ، می خواهم فراموش کنم که انسانم چون آنقدر احمق و دهان بینم که وقتی کسی باور نمی کند انسانیت مرا ، کسی که قادر نیست بالاتر از ظاهر چیز دیگری را ببیند آنرا حاشا می کنم تا من نیز قوی، بی احساس و کلاس بالا باشم !!!
اما هنوز هم یک انسانم باور کنی یا نکنی من نیز خانواده ای دارم که به آن عشق می ورزم ، خانه ای دارم که یادش مایه آرامش و گرمی قلب من است و وطنی که روحش در روحم دمیده شده است تمام این ها یعنی من ! و من دیگری بدون این ها معنی ندارد من دیگری مانند این ها یک فلسطینی است یک مرده است که دستش از قبر به همت شیطان صفتی ها ی چند نمی دانم نفر ؟ ارگان ؟ … بیرون مانده است یک فلسطینی ست که به زندگی ما ، نگرانی های ما ، حتی اهداف والا مرتبه مان که وقتی به آن ها فکر می کنیم با پیغمبر عظیم شان مان یا شایدم تان تا شنیدن صدای قلم باری تعالی بال بال می زنیم آری همان آرزوها برایش چون بازیچه ایست بازیچه ای که یک کودک فقیر دست یک کودک ثروتمند می بیند و نمی داند که حتی می شود با آن ها بازی کرد ، وقتی بزرگترین دل مشغولی ای تو زنده ماندن است و پس از آن زندگی ای فاجعه بارتر از مرگ و من از خودم می پرسم اگر تعالیم دل خوشکنک ادیان نبود چگونه جمعیت کره زمین به این شکل اسف بار تعدیل می شد …
دیگر هیچ چیز ندارم بگویم ، نه مرگی نه درودی نه غمی نه غصه ای فقط انتظار ست که بر روحم سایه افکنده است انتظار برای روزی که … نمی دانم چه روزی روزی غیر از امروز روزی غیر از دیروز روزی با بشری که فهمیده است هر چند مهم و متمول و دانشمند و قدرتمند هنوز عضو کوچکی از پیکر بزرگی به نام بشریت است …
والسلام …