آدم ها همیشه تحت تاثیر محیط اطرافشان هستند، اصلاً چرا آدم ها ؟! خیلی وقت است که دورشان را خط قرمز کشیده ام و آن ها را به حال خودشان گذاشته ام ، شاید دلیلش این باشد که بیشتر خودم را شناخته ام و خودم را از دریچه چشم دیگران دیده ام ! پس می گویم خودم ، من تحت تاثیر محیط اطرافم هستم و این اجتناب ناپذیر است چون نمی توانم کر و کور باشم ، می بینم و می شنوم و لاجرم فکر می کنم و تمام مشکلات نیز از همین جا شروع می شود.
اسم هایی بودند که فقط اسم بودند ولی یکروز تصمیم گرفتند که دیگر اسم نباشند تصمیم گرفتند تا خودشان سخن بگویند و آنقدر تاثیر گذار حرف بزنند که حتی اگر شده برای لحظه ای سرم را از روی زندگی بلند کنم و چشمانی که اندکی برای تمرکز بیش از حد روی چیزی بیهوده تار شده است را با پشت دست هایم بمالم و دقیق تر ببینم …
هر سال نمی دانم چه روزی در تلویزیون ایران صدای کویتی پور می پیچید که ممد نبودی ببینی ، شهر آزاد گشته … و مشتی دلقک بودند با این شعر و آهنگ شیرین کاری می کردند و آنرا مثلاً روی ساش یا متالیکا میکس می کردند و ما هم از آن ها دلقک تر و شاید بچه تر هر و کر می خندیدیم و ریسه می رفتیم … همین طور بود و همین طور ادامه پیدا کرد ، همیشه فکر می کردم ممد یکی از جنوبی های شوخ و شنگ است که قر در کمرشان گیر کرده …
یکروز به طور خیلی اتفاقی تلویزیون را باز کردم و دیدم بعد از چهار میلیون دقیقه مراسم ابراز تنفر ، تلویزیون مهرورز ایران لطف کرده است و ممد را از صدای مطرب اهل بیت بیرون کشیده و به صورت یک رزمنده در آورده است و آن موقع بود که فهمیدم ممد همان محمد جهان آراست …
هنوز هم نمی دانستم محمد جهان آرا کیست ؟ یکشب ، مادر گفت ، گفت و گفت و من گوش کردم و گفته هایش با صدای کویتی پور هماهنگ شد و تصاویر گنبد ویران مسجد و رزمنده های پرچم بدست و نمی دانم انگار بیدار شدم … سکوت بود و تصاویر بدرنگ و لرزان جبهه و چشمان اشکبار من و مادر …
می خواستم بدانم محمد جهان آرا کیست ؟ هیچ جا چیزی که او را توصیف کند پیدا نکردم و بعد از جست و جو فهمیدم بهتر است او را همان طور که اولین بار شناختم بپذیرم بهتر است با مشتی خبرنگار و نویسنده منفعت طلب به حریم شخصی اش وارد نشوم چون می دانم که او آن کسی نیست که می گویند که می خواهند بگویند، تصویری نیست که از او ترسیم کرده اند سایه ی لرزانی ست منقوش بر دیوار شکسته این رژیم ، و اعتقاداتش ( درست یا غلط! ) دست مایه ایست برای خشت زدن مشتی مزدور و نمی دانم من هنوز محمد جهان آرا را نمی شناسم می دانم خرمشهری ست می دانم متولد 33 است می دانم این گونه و آنگونه بود ، این و آن را گفته ، این و آن را کرده ، ولی تمام این ها او را پشت دیواری از مه قرار داده من می دانم که بوده است اما نمی دانم چگونه بوده است و می دانم که دیگر جهان آراها نیستند شاید نسلشان منقرض شده است شاید هم روزی بیایند … چه کسی می داند ؟
ای سرو ایستاده
این مرگ توست که می سازد
دشمن دیوار می کشد
این عابران خوب و ستم بر
نام تو را، این عابران ژنده نمی دانند
و این دریغ هست، اما
روزی که خلق بدانند
هر قطره خون تو محراب می شود
این خلق،
نام بزرگ تو را
در هر سرود میهنی اش
آواز می دهد