چی شد که ما شرقی و جهان سومی شدیم و عده ای غربی و جهان اولی ؟ کدوم سرنوشت شوم انسان هایی که قرار بود برادر باشن نابرادری کرد ؟
چی شد که ما ایرانی شدیم ، عقب مونده شدیم ، وحشی شدیم ، مسلمان شدیم ، چی شد که قانون جنگل ذره ذره تو خونمون دوید و ما رو مسموم کرد ؟ چی شد که یاد گرفتیم گوشت همدیگه رو بخوریم و استخوان هامون دور بیندازیم ؟
چی شد که عده ای غرب زده روشنفکر شدن و عده ای مرتجع حاکم ؟ کی تن دادیم به اینکه چپی و راستی باشیم یا خارج از این دو بمیریم ؟
خدایا ! کاش می دونستم دایره قسمت تو از کجا تا کجاست ! کاش می دونستم کدوم نقطه توی این دایره ام ؟
ایرانی کیه خدایا ؟ اونا هستن که ساکن شهرک اندیشه اند و من همیشه فکر می کردم چرا اینا یه طور دیگه اند، چرا شکل من و هم سن و سال هام نیستن ؟ ما که همه اهل یه شهریم ، یه جا بدنیا اومدیم ، یه جا زندگی کردیم … نه! ما اهل یه شهریم ، شهری که دو قسمت شده شمال و جنوب ! نه … یک جا بدنیا نیومدیم ، یک جا زندگی نکردیم ، شکل همدیگه هم نیستیم ، چون اونا سال به سال رنگ گوشت به خودشون نمی بینن ! برای همینه که رنگشون زرده … برای همینه که یه شکل دیگه اند برای همینه که نگاهشون خالی و سبعه … برای همینه که تنفر تو وجودشون موج می زنه …
تنفر و ترحم همیشه برای من احساساتی توامان هستن …
از مردمم متنفرم ، چون اونا هم از من متنفرن ، و دلم براشون می سوزه برای تلاش بی ثمرشون برای عادت کردن برای فکر نکردن برای ندیدن برای فرار کردن … دلم براشون می سوزه چون حقیقت رو با حروف درشت نوشتن و گرفتن جلو دماغشون ولی مردم من با سماجت از اونا رو برمی گردونن … می دونم ! چون خودم هم همین کار رو می کنم … چون لحظه ای می رسه که بین دروغ و حقیقت معلق می شی دیگه حتی از احساس کشنده شک هم خبری نیست و اونموقع می خوای فرار کنی به طرف هر چیز که بر چسب غیر ایرانی داره هر چیز …
خدایا! کی ما رو تنها گذاشتی ؟ کی اراده کردی که آفتاب از غرب طلوع بکنه ؟ کی اراده کردی که طومار شرق و غرب جغرافیایی در هم نوردیده بشه ؟
چرا اونا رو صاحب فکر و اراده کردی و مردم من رو برده خرافات و سستی ؟
کجای کار ما غلط بود ؟ کفاره کدوم گناه ما رو به این روز انداخت ؟
کدوم قدرت شیطانی دست ما رو گرفت و قدم به قدم ما رو به عقب برد و همون جا رهامون کرد طوری که دیگه راه بازگشت رو پیدا نکردیم ! همون جا بود که در استحاله ای شگفت انگیز جای تو با اهریمن عوض شد … همون جا بود که منیت ما ازمون گرفته شد و چیزی وارداتی و دروغی جایگزین اون شد ! اون جا بود که فهمیدیم باید مرزها رو زیر سیطره مذهب مرتجعانه ماهوند در هم نوردید و به مفاد اوامر مریدانش بی چون و چرا آری گفت ! آنجا بود که نخاله های فرهنگی غرب به طرفمان پرتاب شد و ما برای پذیرفتنش لحظه ای تردید نکردیم ! … آنجا بود که نشئگی بی هویتی به ما خوش آمد …. و ما حتی نپرسیدیم نور کجاست ؟
