دختر جوان نظاره گر نجار زیبا که الوارها را با خارهای گل میخ می زند و برای خون ریختن چوب قطره ای هم اشک نمی ریزد.
ما در لحظه کسوف هستی متولد شده ایم و در شب یلدای تیره که بذرهایی به رنگ خون می فشاند پرورش یافتیم .
آنچنان مهر مادر مهین از ما دریغ کردند که به هر کورسویی از نور یورش بردیم همان نور سرخ فام فلق که با صبحگاهی عطرآگین از عطر خوش آزادی دمید و شامه مان را نوازش داد و چه ساده دلانه به سویش تاختیم تا در آغوشش کشیم و چه خفتی بود رفتن با پای پیاده تا لحظه طلوع خورشید و شنیدن فریادهای دلخراش الوارهای نیمه جان که فلق را با صوت خونین شان سرخ نموده بودند و چه ناامیدی در قلب های خسته و زانوان لرزانمان!
کاش در لحظه روی گرداندن خورشید جان می سپردیم تا یادگاری چنین گران از سکوت قرون بر شانه های نحیفمان سنگینی نمی کرد… و من و تو سر به زیر بیفکنیم از موجی که هر لحظه بر صخره های وجودمان می کوبد و آن ها را می ساید و می ساید و می ساید و پیروزمندانه قسمتی از ما را با خودش به ساحل نابودی می کشاند!
من و تو افیون زده از رخوت سپری شدن زمانی چنین دراز و غوطه ور در مصیبت فراموشی ارزش هایمان ، مست و لایعقل از درد تازیانه های فرود آمده بر پشت خمیده مان ، قلب هامان ، رستنگاه ارزش هامان را چون گدایی در طلب هیچ با بوسیدن گوشه جامه رهگذران بر کف دست های پینه بسته مان گذاشتیم و بی هیچ تمنایی عرضه کردیم!
در چشمان روشن ات، ای مادر مهین! چه رنجی از بازیگوشی فرزند بی پروای قلب بر کف دست نهاده موج می زد که رهاوردی جز نابینایی از قرن ها اشک ریختن برای فرزند به قهقرا رفته ات نداشت و چه بی رحم این فرزند ره گم کرده هر لحظه بر قلب فشرده شده از دست آهنین مجازات گر نادانی های مکررش گام می سپارد و قطره ای اشک بر این مادر سیاه بخت نمی ریزد …فرزند ات، ای ایران من، سالیان است که چون دختر جوانی نظاره گر نجارهای زیباست که الوارها را با خارهای گل میخ می زنند و برای خون ریختن چوب قطره ای هم اشک نمی ریزند ….
وه! که اگر هر قطره اشک فروریخته از قلب صبور و بزرگوارت بند از زبان می گشود و سخن می گفت با این فرزندان ره گم کرده که سالهاست چشم بر درهای بسته پر زرق و برق دوخته اند و منتظر گشوده شدن آنند به آنها می گفت که در پسش چیزی نیست جز بیگانگی … کاش فریاد می زدی، آنچنان بنیان کن، که لحظه آغاز را به یادشان می آوردی و چگونه شد که بر آن نماندیم و فرو غلتیدیم با ضربه هولناکی از جهل و چون به کوهپایه های پستی رسیدیم لبخندی زدیم از تراکم هوای بیگانه در ریه هامان که موذیانه در وجودمان ریشه زد تا چاره ای جز مرگ برای رهایی از آن نباشد … فریاد بزن بگذار دست ناشی فرزند بر پیکرت بلغزد و آنگاه آرام در گوشش سخن بگو که در زیر کوبش کدامین چکمه ها چنین صاف و هموار شدی و بگذار قلبش برای رنجی که دیرزمانی به سخره گرفته بود چون ابرهای پر باران فشرده شود، ای ایران من …
سلام خانوم
ورودتون به خانواده وردپرس رو تبریک میگم. متن قشنگی بود. ممنون
مرسی آتوسا خانوم عزیز از تبریک گرمت.