آدم نمی تونه دروغ نگه ، حتی اگر یه آیینه بذارن جلوش و بگن حالا حقیقت رو بگو ، اونموقع نصفه راه به اظهار لحیه می افته چون یادش می افته که خودش داره خودش رو می پاد ، همه چیز یک روز شروع می شه و یک روز هم تموم می شه ، یک روز شروع به نوشتن کردم و یک روز از نوشتن دست کشیدم ، تنها چیزی که آغاز و پایانی براش نیست زندگی آدمه ، نه یادت میاد کی شروع شده و نه می دونی که کی به پایان می رسه ، و این وسط بین راه ، یا آرزوی تمام شدن رو داری و یا دغدغه پایان ، یکسال دیگه هم گذشت ، نمی دونم چند تا بهار دیگه رو خواهم دید ، و در پایان چند تا زمستان دیگه خواهم گفت ، یکسال دیگه هم گذشت ! ولی می دونم زندگی همین لحظه ست ، زندگی در جایی در زمانی خارج از اکنون وجود نداره .
می دونی :
من یک ایرانی هستم ، ایرانی یعنی شرف ! شرف یعنی همه چیز ! یعنی تا دنیا دنیاست پای قولم هستم ، پایدار می مونم ، تا یک روز در اوج بدرخشم.
صفحه اول سالنامه سرمه ای رنگ می نویسم : بهار آمد …ایشی مرد ، به همین سادگی .
ارسال شده در حبسیه | Leave a Comment »
این روزها بازار سخنرانی یا همان آن خشت زدن پر توان داغ داغ است ما هم که افسرده و از دنیا بریده با کوروش جلوی تلویزیون می نشینیم و برای شر و ورهای این مرتیکه هندی از خنده ریسه می رویم متاسفانه تا به حال سخنان گهربار این سیک دجال درباره ارتش پخش نشده است تا کیف مان کوک شود الآن پدربزرگ را مجسم می کنم که جلوی تلویزیون نشسته از این شبکه به آن شبکه می رود و دندان هایش را روی هم فشار می دهد و فحش است که … بگذریم ، پدربزرگ نظامی است یعنی زمانی بوده است از آن هایی که وقتی ملت آتش ملا دوستی شان تبدیل به خاکستر شد گفتند نظامی فابریک زمان شاه ! ، و این قسمت را از بر است : ارتش نمی خواهی آقا شوی ؟ پدربزرگ پاسخ می دهد چرا آغا شدیم و قس علیهذا … شاید امشب ازش خواستم که دوباره این تکه ارتش را اجرا کند و با چه هنرمندیه همان لحن و صدا و همان حرکات خنده آور دست ها ! همین الآن یکی از سخنرانی ها پخش شد برای من جالب است بدانم سی سال پیش در مملکتم مردمم خود جر دهان به دنبال چه کسی افتاده اند ؟ هر چند که از قدیم و ندیم گفته اند رنگ رخساره خبر می دهد از سر درون ! و چیزی که ما الاحساس و المشاهده کردیم مشتی لات و آسمان جل بودند که بیکار و بی عار در خیابان ها ول می گشتند و هوس انقلاب به سرشان زد و به قول پدر بزرگ مادری این مردک الکن آخر چرا ؟ پدربزرگ مادری بعد از پیروزی انقلاب با دیدن قرار گرفتن مشتی ملای … نوک زبانم بود که فحشی آبدار و صد در صد ناموسی نثار کنم ولی جلوی خودم را گرفتم بگذریم …که افسار امور را دست گرفتند و مهمیز به پا و شلاق بدست پشت مردم نشستند و تاریخ را رو به عقب درنوردیدند … بگذارید بی تربیتی اش را هم بگویم تا نماند در گلویم و حناق کنم … یک پایشان را گذاشتند این سر و پای دیگر را آنسر و ریدند به دار و ندارمان و ما نیز آسفالت اش کردیم و فرمودیم بیشتر لطفاً ! و در اثر همین اجابت مزاج های سی ساله ملا و اجنبی کیلومتر مکعب ها به حجم مملکت افزوده شد … بله پدربزرگ مادری این همه خریت را تاب نیاورد و در اثر خونریزی معده جان به جان آفرین تسلیم کرد … پدربزرگ مادری در زمان حیاتش محضردار و امین شهر بود دو کتاب نوشت و منتشر کرد یک کتاب شعر و یک کتاب داستان های فولکلور که سینه به سینه نقل شده بود حتی در جایی که پدربزرگ خام شده بود او هم چنان موضعش را حفظ کرد … خدا نور به قبرش ببارد مرد بزرگی بود از آن هایی که الآن منقرض شده اند یا دست کم رو به انقراض اند … البته جور پدربزرگ محترم را که حتماً تا کنون مادربزرگ عزیزتر از جان را ذله کرده است از بس تاریخی و سیاسی سخن ها گفته است پدر محترم می کشد … حالا می گوییم پدربزرگ و پدربزرگ مادری و مادر روشن و آخری چپ گرا ولی پدر محترم کاملاً شاه دوست و شاه پرست است و دلش برای این ممل دماغ غنج می زد هر چند که در بوته مقایسه گلی به گوشه جمال شاه فقید که اگر این آخوند گرده کسی برود پایین آمدنش با خداست و ما هر چه خودمان را قهوه ای کردیم برای یافتن صفات حسنه ای که چشم بصیرت پدر محترم در شاه فقید می دید به نتیجه ای نرسیدیم چون آن دماغ چماق هر نوع بصیرت مندی اگرچه خود بانو یوم یول باشد کور می کند … بگذریم … من نیز این وسط بین عقاید گوناگون و نسل های مختلف جولان می دهم و اعتراف می کنم که عقاید هیچ کس به اندازه پدربزرگ فاز نمی دهد هر چند که برای همه زبان تیز و برنده ای دارد که خوب مقتضای طبیعتش است ولی برای ما از عسل شیرین تر است و اصلاً این پدربزرگ از همان کودکی که روسری سرش می پوشاندیم و سیب زمین خام در آب میریختیم و به خوردش می دادیم و او را پسر خود می نامیدیم چون یخ به دل مان چسبید و دیگر هیچ بنی بشری نتوانست جای او را اشغال کند و این گونه شد که نوه و پدربزرگ برای هم غش و ضعف رفتند و شدند رفقای شفیق و باعث کوری چشم حسودان هر چه می خواهید بگویید دوستی با مردان غنیمت است و ازدواج با مردان اشتباهی که باید به تاریخ ها نوشت … از خودمان تعجب می کنیم که چه زود ریکاوری شدیم از بس به امان تهمت ضعیفی و ضعیفه گی زدند ما هم کن فیکون شدیم و رجز خواندیم کی میاد به جنگ من و خوب این زندگی چون راهی ست ازلی و ابدی باید رفت نه امکان برگشت وجود دارد و نه امکان توقف نه امکان شروع و نه امکان پایان فقط باید رفت آن طور که در جاده شمال طی طریق می کنید با چشمان باز ولی در جاده بوئین زهرا نیز نخوابید چون آموزگار واقعی همان جاست و من تا کنون با ترس هایم رو به رو شده ام و هیچ کدام از آن اتفاقات غیر منتظره ای که خیال می کردم برایم می افتد و مرا چون چوب خشکی می شکند نیافتاد و من ایستادم و مقاومت کردم اینبار عنان مان را دست عقل و سرنوشت سپرده ایم تا چه پیش آید و هنوز از دست آن لوطی بی معرفت عصبانی هستیم از سر پست قبلی … این گونه بود که این گونه شد و ما علی رغم تمام جنگولک بازی مان وقتی دیدیم کسی تحویل مان نگرفت عین بچه آدم پا شدیم و راه افتادیم .
ارسال شده در حبسیه | Leave a Comment »
چرا فکر می کنی من قوی هستم ؟ چرا فکر می کنی من خستگی ناپذیرم ؟ چرا فکر می کنی من ضد ضربه ام ؟ چرا می خواهی از من کسی رو بسازی که نیستم؟ باور کن من این همه نیستم . چقدر باید التماست کنم پس تو کجایی ؟ امشب تمام انگاره های من از تو خدای بیست و دو ساله نابود شد تو دیگه نیستی دیگه موریس مترلینگ هم کاری از دستش بر نمیاد تو هیچی نیستی جز خالق کامپیوتری ! تو ما رو رها کردی مثل یه زن بدکاره ما رو پس انداختی و بعد به حال خودمون رهامون کردی تو ترسویی و گناه کار تو خالق کامپیوتری ترسو و گناه کار در قبال همه ما مسئوولی و یه روز باید جوابگو باشی یه روز باید توضیح بدی یه روز فرزندانت همین دو پاهای حقیر همین کرم های گنده بی مصرف که با نگاهی اغماض گرانه در هم می لولند تو رو بازخواست می کنن تو رو پای میز محاکمه می کشن و در موردت قضاوت می کنن و تو نمی تونی هیچ غلطی بکنی هیچی ! چون مخلوق از خالق باهوش تر شده و قورتش می ده همون طور که یه روز ساخته های دست ما روی دستمون بلند می شن و قورتمون می دن ! تو هیچی نیستی ! چون با تمام قدرت هایی که داری فقط تونستی دل هزاران بی گناه و نیازمند که چشم به عرش غنی تو دوخته بودند رو بشکنی تو یه گدای سفسطه بازی که جز از مصلحت و زمان از هیچ چیز دیگه ای نمی تونی حرف بزنی تو احمق و بی عرضه ای چون با تمام قدرت های محیر العقولت جز خالق یه خیمه شب بازی مسخره خالق هیچ چیز دیگه ای نبودی ! تو حتی از یه کامپیوتر هم پست تری چون یه شی بی جان و خشک مغز ! مثل کامپیوتر هم چیزی به اسم احساس داره ! ولی تو اونم نداری تو بازتاب کننده ی هیچی نیستی جز بت های مردمانی که قبل از ما زندگی می کردن ! تو زاییده کمبود جای بت خانه هایی ! زاییده افزایش جمعیت ! زاییده تنهایی و تخیل مهار نشدنی انسان ! دیگه نمی تونی گولم بزنی ! نمی تونی با نشانه های الکی راه رو نشونم بدی ! نمی تونی سکه یه پولم کنی ! نمی تونی … آخه چطور تونستی ؟ باورم نمی شه ! چطور تونستی دستم رو بگیری تا نیمه راه من رو ببری و بعد ناپدید بشی و من رو خسته و تنها تو یه راه نا آشنا و تیره و تار رها کنی ؟ تو پست ترین مذکر دنیا هستی ! اگر من یکی از قدرت های تو رو داشتم دنیا رو زیر و رو می کردم ! ولی نه این بر خلاف برنامه های توئه چون با وجود آدم هایی مثل من در اوج تمام معادلات ریاضی وار تو بهم می ریزه ! این دنیا زیر و رو می شه و طومار حماقت های بشری به هم پیچیده می شه ! بشر از خواب بیدار می شه و برای اولین بار چشم هاش رو باز می کنه و می بینه انگار که تمام مدت تو اغما بوده ! نه ! آدم هایی مثل من همیشه باید در جایگاهی که هستن باشند چون اگر جان بگیرند اگر صداشون شنیده بشه اگر دیده بشن و اگر شناخته بشن زشتی آفرینش تو رو بر همه عیان می کن و بشریت می فهمه که تا حالا به چشم خدایی تو می دیده نه با چشم بشری خودش هیچ دلیلی برای شکستن دل کسی که تمام ذرات روحش چشم امید به دستان تو دوختن و تمام امیدش رو تبدیل به یاس می کنی وجود نداره هیچی ! چطور ممکنه موجودی به اسم شیطان وجود داشته باشه جز اینکه از بطن تو بوجود اومده باشه ! تو شیطان رو بوجود آوردی تا زشت ترین قسمت وجودت رو بکنی و دور بیندازی ! ولی اون برگشت مثل مرده ای که درست و حسابی دفن نشده و تو و تمام ملکوتت رو به ریشخند گرفت ! تو خالق من نیستی من جایی خارج از بشریت ایستاده ام و دارم لاشه ای از خودم رو می بینم که بین جنبش این کرم های گنده و بدریخت ، ضعیف و بی جان افتاده و داره له و لورده می شه و تو فقط یکبار از روی هوس بازی دستش رو گرفتی و وقتی کیس جالب تری پیدا کردی ولش کردی ! تو هرگز نتونستی خوب بشی ! فقط تونستی ترس رو تو دل فرزندانت ایجاد کنی ! و این طور به حکومت مستبدانه ات ادامه بدی ! تو نتونستی یکبار از عرش ات پایین بیایی و بین فرزندانت صلح و صفا برقرار کنی ! آخه از کجا می دونستی وجودت رو باور نمی کنن ؟ تو یکبار فقط یکبار امتحان کردی ؟ نه ! تو فقط تونستی شاهد دریدن و خونریزی باشی ! شاهد جهالت و رذالت باشی ! حتی شهدای راهت هم نتونستن وجهه نداشته ات رو به تو برگردونن ! به قول پدربزرگم شاخت رو از رو پشت ما بردار ! تو تونستی شاهد تکه تکه کردن منجی ها باشی ! شاهد دیوانگی مصلحان و زوال عقل عاقلان و تمام اینها برای تو سرشار از لذت بود ! تو مثل حکومت فاسدی هستی که نفس های آخرش رو می کشه و از هیچ چیز نمی ترسه جز ملتی که فکر می کنن ! تو از بشری می ترسی که فکر کنه نشانه ها رو گور و گم می کنی و بشر رو قرن ها برای پیدا کردن ساده ترین چیزها می پیچونی ! تو از خودت پادشاهی عادل و خردمند ساختی و به ضرب دگنک تو ذهن بشریت فرو کردی و تو ای عادل تمام دوران ! هاله ای از مه به قطر کیلومترها دور خودت کشیدی که هر کس واردش بشه نتونه ازش خارج بشه ! این تمام کاری بوده که تو کردی تا حقیقت وجودت آشکار نشه تو از این می ترسی که یک روز خلوتت با قدم های کنجکاو ما ملوث بشه و همه واقعیت وجودت رو بفهمند.
ارسال شده در حبسیه | Leave a Comment »
من یک مسلمانم ، نه یک مسلمان نیستم و نه حتی یک انسان ، یک موجود ام آفریده شده بر روی دو پا که دیر زمانی نیست که ایستادن روی دو پا را فرا گرفته ام و یاد گرفتم حیوانات را فخر فروشانه از بالا به پایین بنگرم ، آری من همان موجود ام به همان پستی و دنائت ، با همان منیت و جهالت …
چند روز است که تصاویر تلویزیون مهرورز ایران با خون و خمپاره و فوج فوج مردمان بیگناهی که به خاطر نمی دانم چه ! که عقلا به آن جنگ می گویند ولی من باور دارم چیزی احمقانه تر و شاید هم بسیار احمقانه تر از اینست که ذهن ما دو پاهای معمولی درکش کند ! کشته می شوند رنگین شده است و از آن طرف فوج فوج مردمان محترم پاریسی و واشنگتنی که به احتمال بسیار نزدیک عرب و عرب زاده و مسلمان اند و در حال حاضر قلبشان برای خواهران و برادران فلسطینی که پنجاه و اندی سال است آماج توپ و تنفگ و فحش و توهین و بی خانمانی و فقر و گرسنگی و بی سوادی اند ریش ریش است از خودم می پرسم شاید نژاد و دین مشترک چیزی مانند در مسجد است که نه می شود بسوزانیدش نه کار دیگری با آن بکنی و این عرب زاده های مفت خور که مفت نخورهایشان در قالب یهودیان والا مرتبه ، پر تلاش ، پولدار که تازگی ها مدیران ایرانسلی شان قرارداد بلند مدت با شرکت مخابرات که فلک زده تازه به بخش خصوصی پیوسته است بسته اند و دیگر هیچ مفری ندارند جز اینکه در برابر فروختن سه تا سه تا سیم کارت مفتکی به مردم جاهل و جاهل زاده ما! و تعرفه ثانیه ای مکالمات دندان هایشان قرچ قرچ روی هم فشار بدهند … بله همین اعراب مفت خور که روزگاری از هسته خرما و اگر دستشان می رسید ملخی موشی چیزی ارتزاق می کردند امروز گوشه های امن و بعضاً تجملی ( فقط کافیست به پیشینه عرب فکر کنید تا معنی تجمل بیاید دستتان ) در اروپا و آمریکا گزیده اند و گاهاً وقتی فجایعی مانند غزه به وقوع می پیوندد در نهایت تاثر با چاشنی فحش به روح اسرائیل و سردمدارانش که چرا لامذهب کار را یکسره نمی کند و خیال جهان اسلام را آسوده راهی تظاهرات می شوند رگی برآمده می کنند و مشتی هوا می دهند و اینگونه وظیفه شان را در برابر کسانی که خویشاوندیشان مانند مهری سیاه به پیشانی هایشان خورده است ادا می کنند و راحت و آسوده مانند حیوانی پس از شکاری پیروزمندانه و یک دل سیر خوردن راهی لانه هاشان می شوند …
من نیز همانم که آن ها، با همان هویت ایرانی که در حال حاضر در هر مس گر خانه ای با قیمت آبنبات قیچی به فروش می رسد من نیز سرم را چون چهارپایی که تازگی ها از سلک شان بیرون آمده ام درون توبره روزمرگی کرده ام و عین سگ برای بدست آوردن مدرک بالاتر و پول بیشتر دارم جان می دهم که چه ؟ ! که مردمان بی گناه هر روز در این دنیا می میرند و من جز اینکه دچار غم های سطح بالا و فلسفی و از آن ها که جنس مذکر برای راحت تر کشاندن دخترکان به تشک شان می میرند که با آن همدردی کنند و سرشان را عین قوچ تکان تکان بدهند بشوم و منتظر بمانم که کی این تلویزیون تا دیروز مهرورز و از امروز فلان فلان شده ایران از نشان دادن این تصاویر و پخش این اخبارهای جگر سوز دست بر می دارد تا ما نیز دست از تظاهر به دلسوزی و فشاندن اشک از چشمان هفت قلم آرایش شده مان بر داریم و سریعاً دنبال اولین گوشه امن با آیینه برای تجدید آن چیز از دست رفته باشیم …
من یک انسانم ، می خواهم فراموش کنم که انسانم چون آنقدر احمق و دهان بینم که وقتی کسی باور نمی کند انسانیت مرا ، کسی که قادر نیست بالاتر از ظاهر چیز دیگری را ببیند آنرا حاشا می کنم تا من نیز قوی، بی احساس و کلاس بالا باشم !!!
اما هنوز هم یک انسانم باور کنی یا نکنی من نیز خانواده ای دارم که به آن عشق می ورزم ، خانه ای دارم که یادش مایه آرامش و گرمی قلب من است و وطنی که روحش در روحم دمیده شده است تمام این ها یعنی من ! و من دیگری بدون این ها معنی ندارد من دیگری مانند این ها یک فلسطینی است یک مرده است که دستش از قبر به همت شیطان صفتی ها ی چند نمی دانم نفر ؟ ارگان ؟ … بیرون مانده است یک فلسطینی ست که به زندگی ما ، نگرانی های ما ، حتی اهداف والا مرتبه مان که وقتی به آن ها فکر می کنیم با پیغمبر عظیم شان مان یا شایدم تان تا شنیدن صدای قلم باری تعالی بال بال می زنیم آری همان آرزوها برایش چون بازیچه ایست بازیچه ای که یک کودک فقیر دست یک کودک ثروتمند می بیند و نمی داند که حتی می شود با آن ها بازی کرد ، وقتی بزرگترین دل مشغولی ای تو زنده ماندن است و پس از آن زندگی ای فاجعه بارتر از مرگ و من از خودم می پرسم اگر تعالیم دل خوشکنک ادیان نبود چگونه جمعیت کره زمین به این شکل اسف بار تعدیل می شد …
دیگر هیچ چیز ندارم بگویم ، نه مرگی نه درودی نه غمی نه غصه ای فقط انتظار ست که بر روحم سایه افکنده است انتظار برای روزی که … نمی دانم چه روزی روزی غیر از امروز روزی غیر از دیروز روزی با بشری که فهمیده است هر چند مهم و متمول و دانشمند و قدرتمند هنوز عضو کوچکی از پیکر بزرگی به نام بشریت است …
والسلام …
ارسال شده در حبسیه | Leave a Comment »
ایمان دارم دریای شناخت جایی فراتر از ساحل اکنون آرمیده است … باید زندگی را پیمود و به منتها الیه مرزهای آن رسید و مانند ماهی کوچکی در بیکرانه ها شناور شد … می خواهم ماهی باشم و دیگر هیچ …
ارسال شده در حبسیه | Leave a Comment »
اگر درست یادم بیاید سیزده چهارده سال بیشتر نداشتم که شعر آزادی از پل الوار را خواندم ، و تنها شعری بود که تاثیری مانند داستان آخرین درس آلفونس دوده روی من گذاشت در طی این سال ها بارها کلماتی چون روی دفترهایم روی کتاب هایم نامت را می نویسم ای آزادی یادم می آمد … تا امروز ، از یک دست فروش کتاب من گورکن ها را صدا می زنم با اشعار پل الوار، لوئی آراگون، آندره برتون و روبر دسنوس را خریدم و این شعر را پیدا کردم هنوز هم وجودم مملو از پویایی و پاکی این شعر زیباست …
آزادی
بر ورق پاره های مدرسه ام
بر نیمکت ام و بر درختان
بر برف و ماسه
نام ات را می نویسم
بر صفحاتی که می خوانم
بر تمام کاغذهای سفید
روی سنگ، خون، کاغذ، خاکستر
نام ات را می نویسم
بر تصاویر طلایی
بر ساز و برگ
بر دیهیم شهریاران
نام ات را می نویسم
بر دشت و بیشه
بر آشیانه ها، بوته ها
بر پژواک آوای کودکانه
نام ات را می نویسم
بر شگفتی شب ها،
بر نان سفید روزها،
بر فصل های آمیخته
نام ات را می نویسم
بر پاره های آبی آسمان
بر خورشید کپک زده برکه
بر ماه جاندار دریاچه
نام ات را می نویسم
بر زمین، بر افق
بر بال های پرندگان
بر آسیاب سایه ها
نام ات را می نویسم
بر حباب ابرها
بر عرق طوفان
بر قطره های گس باران
نام ات را می نویسم
روی اشیای براق
روی ناقوس رنگ ها
روی حقیقت صوری
نام ات را می نویسم
بر صراط های روشنگری
بر مسیرهای باز
بر مکان های وسیع
نام ات را می نویسم
روی لامپ های روشنایی بخش
روی چراغ های خاموش
در خانه ساخت خود
نام ات را می نویسم
روی میوه های دو نیم شده
روی آینه اتاقم
روی بستر خالیم
نام ات را می نویسم
روی سگ مهربانم
روی گوش های تیزش
روی پنجه های قوی اش
نام ات را می نویسم
بر درگاهم
روی اشیای آشنا
بر دود مقدس آتش
نام ات را می نویسم
روی جسم سالم
در سیمای دوستانم
بر دستانی که عبادت می کنند
نام ات را می نویسم
بر شیشه های مات
بر لبانی که عظمت سکوت
بر آن جاریست
نام ات را می نویسم
بر پناهگاه های مخرب خویش
بر فانوس شکسته ام
روی دیوارهای فرسوده گی ام
نام ات را می نویسم
بر غیبت ناخواسته
بر تنهایی عریان
بر جاده مرگ
نام ات را می نویسم
بر سلامت بازیافته
بر خطرات از سر گذشته
بر امید بی خاطره
نام ات را می نویسم
به قدرت کلام
زندگی را از سر می گیرم
من دیده به حیات گشوده ام
تا تو را بشناسم و تو را صدا بزنم
ای آزادی
( یه کاری کردم که باید دو هفته دیگه به سرانجامش برسونم … فکر می کنم البته الآن نه اونموقع که یه قماره … خدایا کمکم کن چون اینبار اگر نشه تاب نمی یارم … )
ارسال شده در دیگران | Leave a Comment »
ارسال شده در حبسیه | Leave a Comment »
آدم ها همیشه تحت تاثیر محیط اطرافشان هستند، اصلاً چرا آدم ها ؟! خیلی وقت است که دورشان را خط قرمز کشیده ام و آن ها را به حال خودشان گذاشته ام ، شاید دلیلش این باشد که بیشتر خودم را شناخته ام و خودم را از دریچه چشم دیگران دیده ام ! پس می گویم خودم ، من تحت تاثیر محیط اطرافم هستم و این اجتناب ناپذیر است چون نمی توانم کر و کور باشم ، می بینم و می شنوم و لاجرم فکر می کنم و تمام مشکلات نیز از همین جا شروع می شود.
اسم هایی بودند که فقط اسم بودند ولی یکروز تصمیم گرفتند که دیگر اسم نباشند تصمیم گرفتند تا خودشان سخن بگویند و آنقدر تاثیر گذار حرف بزنند که حتی اگر شده برای لحظه ای سرم را از روی زندگی بلند کنم و چشمانی که اندکی برای تمرکز بیش از حد روی چیزی بیهوده تار شده است را با پشت دست هایم بمالم و دقیق تر ببینم …
هر سال نمی دانم چه روزی در تلویزیون ایران صدای کویتی پور می پیچید که ممد نبودی ببینی ، شهر آزاد گشته … و مشتی دلقک بودند با این شعر و آهنگ شیرین کاری می کردند و آنرا مثلاً روی ساش یا متالیکا میکس می کردند و ما هم از آن ها دلقک تر و شاید بچه تر هر و کر می خندیدیم و ریسه می رفتیم … همین طور بود و همین طور ادامه پیدا کرد ، همیشه فکر می کردم ممد یکی از جنوبی های شوخ و شنگ است که قر در کمرشان گیر کرده …
یکروز به طور خیلی اتفاقی تلویزیون را باز کردم و دیدم بعد از چهار میلیون دقیقه مراسم ابراز تنفر ، تلویزیون مهرورز ایران لطف کرده است و ممد را از صدای مطرب اهل بیت بیرون کشیده و به صورت یک رزمنده در آورده است و آن موقع بود که فهمیدم ممد همان محمد جهان آراست …
هنوز هم نمی دانستم محمد جهان آرا کیست ؟ یکشب ، مادر گفت ، گفت و گفت و من گوش کردم و گفته هایش با صدای کویتی پور هماهنگ شد و تصاویر گنبد ویران مسجد و رزمنده های پرچم بدست و نمی دانم انگار بیدار شدم … سکوت بود و تصاویر بدرنگ و لرزان جبهه و چشمان اشکبار من و مادر …
می خواستم بدانم محمد جهان آرا کیست ؟ هیچ جا چیزی که او را توصیف کند پیدا نکردم و بعد از جست و جو فهمیدم بهتر است او را همان طور که اولین بار شناختم بپذیرم بهتر است با مشتی خبرنگار و نویسنده منفعت طلب به حریم شخصی اش وارد نشوم چون می دانم که او آن کسی نیست که می گویند که می خواهند بگویند، تصویری نیست که از او ترسیم کرده اند سایه ی لرزانی ست منقوش بر دیوار شکسته این رژیم ، و اعتقاداتش ( درست یا غلط! ) دست مایه ایست برای خشت زدن مشتی مزدور و نمی دانم من هنوز محمد جهان آرا را نمی شناسم می دانم خرمشهری ست می دانم متولد 33 است می دانم این گونه و آنگونه بود ، این و آن را گفته ، این و آن را کرده ، ولی تمام این ها او را پشت دیواری از مه قرار داده من می دانم که بوده است اما نمی دانم چگونه بوده است و می دانم که دیگر جهان آراها نیستند شاید نسلشان منقرض شده است شاید هم روزی بیایند … چه کسی می داند ؟
ای سرو ایستاده
این مرگ توست که می سازد
دشمن دیوار می کشد
این عابران خوب و ستم بر
نام تو را، این عابران ژنده نمی دانند
و این دریغ هست، اما
روزی که خلق بدانند
هر قطره خون تو محراب می شود
این خلق،
نام بزرگ تو را
در هر سرود میهنی اش
آواز می دهد
ارسال شده در حبسیه | Leave a Comment »
ریک ودا در خصوص پیدایش جهان می گوید:
در آغاز نه هستی بود و نه نیستی، در آغاز نه هوا بود و نه در بالای آن آسمانی وجود داشت.
در آن موقع نه مرگ بود نه حیات جاویدان.
شب از روز جدا نبود و فقط یک چیز وجود داشت و نفس می کشید اما نفس او از خارج نمی آمد و جز خود او هیچ کس وجود نداشت.
آنوقت در او تمایلی بوجود آمد و این تمایل اولین جرثومه روح را تشکیل داد.
کیست که بتواند بما بگوید که هستی از کجا بوجود آمد؟
تنها کسی که می تواند این جواب را بدهد همان هستی ست و تازه آیا خود او هم می تواند به آن جواب بدهد؟
«موریس مترلینگ»
ارسال شده در دیگران | Leave a Comment »
روحانیون ما شب و روز در گوش عیسویها می خوانند که ای مسیحیان شما باید همواره در مقابل خدا سجده کنید و راز و نیاز نمایید و دست تضرع به سوی او دراز کنید که خداوند پیروان مسیح را بیامرزد و آن ها را به بهشت ببرد بعبارت دیگر روحانیون مسیحی طوری خداوند را به عیسویها معرفی کرده اند که گویی خداوند جز بنده و زرخرید نمی خواهد و یگانه آرزویش اینست که عیسویها بنده و زرخرید او باشند و خود را غلام حلقه به گوش او بدانند.
غافل از اینکه خداوند هیتلر و موسولینی یعنی دیکتاتور نیست که خواهان برده و غلام باشد.
خداوندی که این جهان را آفریده میلیاردها مرتبه فکرش بزرگتر از اینست که هوس دیکتاتوری در وجود او پیدا شود.
ما معتقدیم که اگر خداوند تقاضایی از ما داشته باشد یگانه تقاضایش اینست که ما او را بخوبی بشناسیم و تازه ما همین حرف را نمی توانیم بزنیم زیرا به محض اینکه گفتیم خداوند از ما تقاضایی دارد لازمه اش اینست که خداوند بما احتیاج داشته باشد زیرا تا احتیاج در بین نباشد تقاضا بوجود نمی آید در صورتیکه خداوند به هیچ کس احتیاج ندارد.
بهرحال عیسوی ها باید این حقیقت را بفهمند که خداوند هیچ احتیاجی به برده و زرخرید ندارد!
«موریس مترلینگ»
ارسال شده در دیگران | Leave a Comment »






